تبليغاتX
بارش عشق

بارش عشق

اگر تو بیایی

میان تاریکی

میان تاریکی

ترا صدا کردم

سکوت بود و نسیم

که پرده را می برد

در آسمان ملول

ستاره ای میسوخت

ستاره ای میرفت

ستاره ای می مرد

ترا صدا کردم

ترا صدا کردم

تمام هستی من

فروغ فرخزاد...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 0:50 توسط الهام| |

تا ملاقات خدا

از لحظه ای که چشم به این جهان می گشاییم به دنبال کس یا چیزی
میگردیم که سبب اصلی خلقت ماست شاید ابتدا پدرومادر را دلیل این امر را
بدانیم اما کم کم می فهمیم که چیزی یا کسی ماوراءاین عالم وجود دارد که
هستی همه ما در گرو اوست به هر چه نگاه می کنیم او را می بینیم و بعد
از خود می پرسیم این دست کیست که در حنجر پرندگان خوش آواز این
چنین نغمه هایی قرار داده ؟ این پیکر تراش چیره دست کیست که در کوه
ودشت و بیابان این چنین زیبایی هایی خلق کرده ؟این مهندس کجایی
است که همه چیز را در حد کمال آفریده؟
وبعد به او می رسیم او که رحیم است ورحمانعالم است وقادر رازق است ولطیف.
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 0:48 توسط الهام| |

اشك واپسين


 . . . من. مناجات درختان را هنگام سحر. رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه.  صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار. گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را می شنوم . می بینم . من به این جمله می اندیشم!

به تو می اندیشم.

ای سراپا همه خوبی . تک تنها به تو می اندیشم

همه وقت . همه جا . من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را .تنها تو بدان

تو بیا. تو بمان با من. تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب.

من فدای تو. به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز. تو بگیر. تو ببند.

تو بخواه. پاسخ چلچله هارا. تو بگو.قصه ابر هوا را. تو بخوان

تو بمان با من. تنها تو بمان

در رگ  ساغرهستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است

                    آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

                 

                                                                <<فریدون مشیری>>

 
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 19:27 توسط الهام| |

 

من الان دوست دارم از طریق وبلاگم به دوستم که همنام خودمه بگم درسته خیلی وقته ندیدمت ولی

همیشه به یادت بودم از اینجا میگم که همه بدونن الهام عزیزم تو دوست خوب و مهربون منی

و اینکه دلم برات یه ذره شده امیدوارم هر کس داره اینو میخونه از دوست خوبش اینقدر فاصله نگیره چون 

تو اون مدت خدا یه نعمتو ازش گرفته ...

(من پری کوچک غمگینی را
می‌شناسم که در اقیانوس مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می‌نوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می‌میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.)

شعری از فروغ که دوستش داری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 1:42 توسط الهام| |

تو آسماني ومن ريشه در زمين دارم

هميشه فاصله اي هست-داد ازاين دارم

قبول کن که گذشته ست کار من از اشک

که سال هاست به تنهايي ام يقين دارم

تو نيز دغدغه ات از دقايقت پيداست

مرا ببخش اگر چشم نکته بين دارم

بخوان و پاک کن واسم خويش را بنويس

به دفتر غزلم هرچه نقطه چين دارم

کسي هنوز عيار ترا نفهميده ست

منم که از تو به اشعار خود نگين دارم

                                                         محمد علی بهمنی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 1:7 توسط الهام| |

قطره و اقیانوس

در پيشگاه عظمت و بزرگی ات به خاک می افتم،کوچکتر از هميشه که می دانم جواز پر کشيدن به آسمان، تنها با اينگونه به خاک افتادن صادر می شود.

و فهميده ام تا اينگونه کوچک بودن را تجربه نکنم آنگونه بزرگ نخواهم شد.

من همچون قطره ای که به اقيانوس می پيوندد در تو فنا خواهم شد ، اگر مرا دريابی.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 12:1 توسط الهام| |



تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
 
 
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
 
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
 
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
 
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
 
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
 
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
 
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
 
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
 
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
 
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
 
نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
 
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
 
 
__________________
نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 20:16 توسط الهام| |


 

دریا شده ست خواهر و من هم برادرش

شاعرتر از همیشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما

با هم سرودهایم جهان کرده از برش

خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز

شاید به گوشها نرسد بیت آخرش

با خود ببر مرا که نپوسد در این سکون

شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف میزنم

حس میکنم که راه نبردم به باورش

دریا! منم! هم او که به تعداد موجهات

با هر غروب خورده بر این صخرهها سرش

هم او که دل زدهست به اعماق و کوسهها

خون میخورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست

خرچنگها مخواه بریسند پیکرش

دریا سکوت کرده و من بغض کرد ه ام

بغض برادرانه ای از قهر خواهرش

 

شعری از استاد محمدعلی بهمنی

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 14:45 توسط الهام| |

  Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

   بی تو باران را نمی خواهم

   

کاش میشد با تو بودن را نوشت......

                    تا که زیبایی راکشم بر هرچه زشت....

کاش میشد رویه این رنگین کمان.....

                    می نوشتم تا ابد بیشم بمان.....

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 16:13 توسط الهام| |

 

خواب دیدم بر روی شن ها راه می روم همراه با خدا،تمام روزهای

زندگیم را مانند تصویری میدیدم.

همانطور که به گذشته ام نگاه می کردم،به روز به روز زندگی ام دو

ردپا ظاهر شد،یکی مال من یکی از ان خدا

راه ادامه یافت تا تمام روزهای زندگیم خاتمه یافت.انگاه ایستادم وبه عقب نگاه کردم.

اما!در بعضی جاها فقط یک ردپا وجود داشت که اتفاقا ان محل ها

مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود

روزهایی با بزرگترین رنج ها،ترس ها و دردها.

انگاه از او پرسیدم:خداوندا!!تو به من گفتی در تمام ایام زندگی ام با

من خواهی بود ومن باور کردم.اما به من بگوچرا در ان لحظات تنهایم

گذاشتی؟!

خداوند پاسخ داد:فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفته بودم که در

تمام سفر با تو خواهم بود.من هرگز تورا تنها نخواهم گذاشت.نه من

حتی برای لحظه ای چنین نکردم.

ان روزهایی که یک ردپا روی شن ها دیدی ردپای من بود که تو را به

دوش کشیده بودم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 15:46 توسط الهام| |

Design By : Night Melody